دردِ مزمن شبیه یک راهزن است. سر راهتان می ایستد و همه چیزتان را می گیرد. با انگشتان نامریی اش می تواند کودکی، همسر، دوستان، گذشته زیبا و حتی شخصیت تان را از شما بگیرد. اگر توجهی به آن نکنید روزهایتان را می رباید و شب هایتان را تلخ می کند تا آنجا که جهان تان در سلولی که از درد به خود می پیچد خلاصه می شود.
دنیای «پنی ریکوف» ناگهان از سال ۱۹۹۰ رو به ویرانی گذاشت. زمانی که کمد بسیار سنگینی بر روی کمرش واژگون گردید طناب نخاعی اش آسیب دید و دردی جانکاه همراه با فشاری آزار دهنده بخش های تحتانی کمرش را در برگرفت. «اگر مدتی طولانی یک جا بنشینم درد وحشتناکی تمام پشتم را می گیرد.» وی که زمانی از بازی تنیس خسته نمی شد، مرتب این طرف و آن طرف به مسافرت می رفت و خلبان آماتور بود، اکنون در ۵۰ سالگی در منزلش در آریزونا نه تنها زمین گیر، که حسابی زندانی شده و قادر نیست حتی مسافت کوتاهی رانندگی کند و هرجا که می رود باید بالش مخصوصش را همراه داشته باشد.